دوستی حادثه است و جدایی قانون ... بیایید ما و شما .. حادثه آفرینان و قانون شکنان باشیم . <* ستاره های آسمان *>

 
* ستاره های آسمان *
 
 

تغییر در آدرس

 

 اساس کشی کردیم به ..

www.setare70.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

لینک نوشته

اندر احوالات اين چند روز

                            

چندي پيش كه به علت بارش برف ، راهنمايي ها و دبستاني ها را تعطيل نمودند ، بر حال قشر مفلوك و بخت برگشته دبيرستاني به شدت دلمان سوخت و خاطرمان آزرده گشت و علاوه بر نفريني كه نثار تعطيل كنندگان مدارس كرديم از خدا خواستيم كه برف را هرچه بيشتر فرمايد تا بلكه براي ما نيز فرجي حاصل گردد.

يك شنبه شب شانزدهم دي ماه بود – كه از عجايب روزگار – بسيار سخت و جدي در حال تمرين رياضي بوديم و پس از حل هر مساله به هوش و ذكاوت بي نظيرمان  افتخار مي كرديم . سپس بر اثر پرسشي كه از مساله اي برايمان پيش آمد با دوست خود تماس گرفتيم و بي هيچ معطلي بحث بر سر مساله علمي مذكور را آغاز نموديم . ناگهان همان طور كه تبادل علم و دانش مي كرديم ، دوستمان فريادي كشيد و ادعا كرد كه مدارس تا دو روز تعطيل است ! ما هم كه تا چيزي را با چشم خود نبينيم و با گوش خود نشنويم ، باور نمي كنيم ، خنديديم و گفتيم كه مزاح نفرماييد ! ما نگون بختان و دو روز تعطيلي ؟! محال است !

خلاصه ... از ايشان اصرار بود و از ما انكار و اين جريان ادامه يافت تا ما بالاخره در حركتي انقلابي دورنگر را روشن نموديم و خبر را با چشمان خودمان ديديم و خوانديم.

چشمتان روز بد نبيند ... چنان از تمام بند بند وجودمان ذوقيديم كه اگر فضاي بسته اتاق نبود يحتمل تا آسمان هفتم را پرواز مي نموديم ! البته دوستان عزيز مطلع اند كه ما اكثر ايام را در آسمان و نزد آسماني ها (!) به سر مي بريم .

 بگذريم ...

آن شب را با نواختن سه تار و خواندن كتابي كه مدت ها قصد خواندنش را داشتيم ، گذرانديم .

ديگر از شرح روز بعد كه به جاي كتاب جغرافيا ديوان استاد شهريار را بدست گرفتيم و از غزل هاي نغز – و به قول كتاب تاريخ ادبياتمان – آبدارشان كيفور شديم صرف نظر مي كنيم .

امروز نيز كه شم آب و هوا شناسي و ايضا حس 6مان از صبح علي الطلوع گل نموده بود و آنچنان بادي به پشتمان خورده بود كه ميل به درس و بحث و اين اراجيف نداشتيم ! البته با وجود تمام اين اوصاف و علي رغم ميل باطني مان و به سبب جبر مكتب (!)شروع كرديم به درس خواندن . بيش از چند درس نخوانده بوديم كه طبع شاعري مان مجددا بي وقت گل كرد و ما هم كه انگار آماده چنين اتفاقي بوديم، كتاب را بستيم و اجازه داديم هرچه مي خواهد شكوفا شود .

اين طبع نابه هنگام شاعريمان همانا و شكوفا شدن همان ! تقريبا تا بعد از ظهر مشغول بوديم . البته در اين ميان از اراده پولادين خود استفاده نموديم و جغرافيا نيز خوانديم . ( قابل توجه عزيزان جونده كتاب ! ) در همين احوال بوديم كه رفيق شفيق خوش خبرمان زنگيد و مجددا خبر تعطيلي مدارس را داد ... اين بار نيز با كمي تامل و البته زودتر از دفعه قبل حرفش را پذيرفتيم و شروع كرديم به نوشتن احوالات اين چند روز كه شد اين چند خط .

 خدا مي داند كه با امتحانات نداده چه مي خواهيم بكنيم ...

فعلا !

هانيه

لینک نوشته

 

دل به هواي كوي تو بين كه چه ها نمي كند

جان به اميد وصل تو جز تو هوي نمي كند

چون به خيال روي تو تا ملكوت رفته ام

اين همه ناز و غمزه را كس ز وفا نمي كند

تا كه شدي ز پيش من آمدم از درون ندا

كاين گل نوشكفته هم با تو صفا نمي كند

آدميان گرد تو بي خبرند و مدعي

آن كه كند طواف تو هيچ چرا نمي كند

بر اثر نگاه تو نغمه ز دست مي رود

در غم هجر نغمه اي ، ساز نوا نمي كند

۱۰ . ۹ . ۸۶

هانيه

لینک نوشته

شبگرد

وقتي قريحه شاعريمان گل مي كند ...

منم دلداداده اي بي خانماني

                        در اين تيره شب طوفاني سرد

ز فانوسم دگر نوري نتابد

                       اگرچه تيره شد چشم من از گرد

دگر پايي براي رفتنم نيست

                        نباشد هيچ كس با من چو شبگرد

به هركس مي رسم افتان و خيزان

                         كنارم مي زند ، كاي بينوا مرد ،

دل از كف داده اي يا عقل را نيز ؟

                         كه سرگرداني اكنون همچو شبگرد ؟

بدين گونه برآنم گام هايت

                          توان و طاقت بيشي نياورد

به هر سو بنگرم ، ديوان پديدار

                          نمي يابم در اين اثنا جوانمرد

و من با كوله باري از مصيبت

                           و با جاني كه ديگر گشته دلسرد ،

روم از اين ديار غربت و غم

                           به هرجا درد دل بتوان دوا كرد ..

هانيه*

۸۶/۸/۴

لینک نوشته

 

مي گويند شب قدر مانند نوروز است ؛ با اين تفاوت كه انسان در آغاز سال جديد و شروع زندگي اي نو نقشي ندارد اما در شب قدر ، خدا انسان را نيز در سرنوشت خود سهيم مي كند .

 يعني انسان مي تواند با خودش و خدايش خلوت كند و بخواهد از خدا كه دستان ياري اش را بگيرد ، هدايتش كند و شه راه و كوره راه را كه در اين برهوت غربت قابل تفكيك نيست ، نشانش دهد .

در برابر معبود بي همتايش اشك بريزد و با هر قطره گناهي را از دلش بزدايد .

 يادم مي آيد وقتي كوچك تر بودم ، معلممان پيش از شروع سال جديد برايمان صحبت مي كرد و

مي گفت با خود قرار بگذاريم كه تغيير كنيم . خصوصيات خوبمان را تقويت كنم و بدي هايمان را براي هميشه از بين ببريم .

 و ما چه خالصانه تغيير مي كرديم! ...

حال كه مثلا بزرگتر شده ايم ، هيچ كدام چنان عزم و اراده اي را نداريم . چه بسيار دفعات كه خواسته ايم كاري را نكنيم و حرفي را نزنيم ، اما باز ... باز هم همان مي شويم كه بوديم !

 گاهي اوقات ، دلم براي دوران پاك كودكي تنگ مي شود . غبطه مي خورم به آن زمان . غبطه

 مي خورم به شب هاي قدري كه با تمام وجود دعا مي كرديم و اشك مي ريختيم . غبطه مي خورم به بزرگي كوچكي ام و مغمومم از حقارتم در عين بزرگي !

 خجلم از اين همه سياهي . خجلم از توشه اي كه همه اش شده است اشك و حسرت و آه ! عرق شرم بر جبينم مي نشيند وقتي مي خواهم در برابر آن عظمت بي نهايت طلب بخشش كنم .

 مي ترسم ... مي ترسم خدا خسته شده باشد از اين همه آمدن ها و رفتن هايم !

آخر اگر قرار باشد آن محبوب آسماني را فقط چشم هاي پاك ببيند ، آلودگان و تر دامنان سر بر شانه كه بگذارند ؟!*...

*

سید مهدی شجاعی.مناجات

هانیه

لینک نوشته

هويت از دست رفته

در اين چند روز باقي مانده از تابستان مدام به اين فكر مي كنم كه با شروع سال تحصيلي دوباره بايد

موسيقي و سه تار و همه چيز را كنار گذاشت و با سر فرو رفت توي كتب درسي ! وقتي تنها شرط نواختن سه تار – بلند بودن ناخن انگشت سبابه –  با هزار دليل و مدرك براي مدرسه قابل قبول نيست چه مي شود كرد ؟ هرچه بگوييم كار ما جدي است و به هيچ وجه بهانه نمي آوريم ، سودي ندارد . مدرسه اي كه عالمش با اين بحث ها كاملا بيگانه است ، ديگر ...

بعضي مواقع با خود مي انديشم چرا من بايد ميان دوستانم تنها باشم ؟ چرا فقط من بايد به موسيقي اصيل علاقه مند باشم ؟

 مگر موسيقي اصيل ايراني جزئي از فرهنگ و هنرمان نيست ؟ چرا نسل امروز حتي نبايد نام استاد شجريان را بشناسدو در مقابل اسامي تمام خوانندگان امريكايي را از بر باشد ؟ چرا سيل جمعيت بايد روانه اركسترهاي غربي شوند؟ چرا مي خواهيم به خود بقبولانيم كه از يك اركستر غربي بيش از كنسرت موسيقي ايراني لذت مي بريم ؟

چرا ذائقه مان را خراب كرده ايم ؟!

 چطور زماني كه از تاريخ كشورمان مي پرسند با غرور از داريوش و كورش سخن مي گوييم ، اما وقتي پاي موسيقي به ميان مي آيد حرفي براي گفتن نداريم ؟ چطور معتقديم بايد بهترين كتاب ها را خواند و بهترين فيلم ها را ديد ، اما هر آهنگي كه دستمان رسيد و شاد بود را گوش مي دهيم ؟ اصلا من با همين حرف كه موسيقي ايراني غمگين است مشكل دارم . تمام اين نظرات ناشي از نداشتن شناخت است و مشكل بزرگ تر اينجاست كه جوان هاي امروزي اصلا حوصله كسب شناخت را ندارند ! علت ديگر هم ترويج غلط موسيقي ايراني از تلويزيون است .

 وقتي برنامه هاي موسيقي نيمه هاي شب يا ساعات كم بيننده پخش مي شوند مشخص است كه جوان تار را با گيتار و ني را با فلوت اشتباه مي گيرد . نسل امروز ما از هويت اصلي اش فراري است ! نمي خواهد حقيقت را بداند و ذهنش را پاك سازي كند . وقتي خواننده ای مانند محسن . ن مي شود پديده ي موسيقي عمق وخامت اوضاع مشخص است !

گاهي دوستان به من مي گفتند تو كه خارج از كشور بوده اي بايد آهنگ هاي آنجا را بشناسي . و من جدا نمي دانستم چه جوابي بدهم ! من كه در نه سالگي در خيال شجريان را گوش مي دادم و لطافت موسيقي ايراني را در وجودم حس مي كردم چطور مي توانستم به موسيقي اي كه اصلا موسيقي نبود علاقه مند شوم ؟

چه مي دانم . به قول سايه من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم ...

هانیه

 

لینک نوشته

 

....و آن گاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کار های ما سرک کشید.و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود . می دیدمش که هر روز از سحر گاهان یک جا می نشیند ٬و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند٬ و تا شامگاهان٬ هم چنان روی بر او نگاه می دارد و با او می گردد.آن گاه تازه دانستیم چرا به او می گویند:( آفتابگردان) !

و از آن جایی که خورشید در ارسطوها نماد (حقیقت)  بود ٬ آفتابگردان را نکو داشتیم ٬ و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد ؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم ٬ و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم ؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روییدن گرفته بود ٬ که :( ای کاش می توانستیم آن گونه باشیم.)

و اگر غیر از این بود او هرگز نمی پذیرفت!

سنا

لینک نوشته

 

چه خوش است در فراقي همه عمر صبر كردن

به اميد آنكه روزي به كف اوفتد وصالي ...

براي كنسرت استاد شجريان ،

                      نه توانستم قلم بدست گيرم و نه توانستم

                      كلمه ها را كنار هم قرار دهم .

                      دستان و قلمم از توصيفش قاصر است !

                      حضور در برابر كسي كه سال ها با صدايش ايام 

                     تلخ و شيرين زندگي را گذراندم ، چنان باشكوه بود كه شايد

                     اشكانم در اولين لحظه ي ديدارشان ، گوياي زيبايي آن بهترين

                      نواي ملكوتي باشد ...

هانيه*

لینک نوشته

زخمه عشق

پانزده دقيقه از ساعت برگزاري كنسرت گذشته است . جمعيت كم كم صندلي هاي خالي باغ را پر مي كنند . اساتيد هنوز به جايگاه خود نيامده اند . به پوسترهاي استاد كه در دستم است نگاه مي كنم . از اينكه امشب در برابر چنين نوازنده بزرگي هستم افتخار مي كنم . باورم نمي شود امشب قرار است طنين تار چشمه نوش و عشق داند و چهره به چهره بر فضا حاكم شود .

در همين افكار هستم كه صداي تشويق مردم مرا به خود مي آورد . رديف هاي جلو به ترتيب از جاي خود بر مي خيزند . بلند مي شوم و به صفحه نمايشگر بزرگ نگاه مي كنم . هوشنگ ابتهاج با طمانينه و آرام به سمت جايگاه خود مي رود . مثل هميشه مهربان و دوست داشتني است . من هم با ديگران همراه مي شوم و دست هايم را شايد بلندتر از اطرافيانم به هم مي زنم . هرچه باشد ، او سايه ي حافظ زمانه ماست .

جمعيت دوباره در جاي خود مي نشينند . هنوز جايگاه اساتيد كه با گل هاي سفيد و شمع مزين شده خالي است . به ساعتم نگاه مي كنم . عقربه هاي بزرگ پانزده دقيقه ديگر جلو رفته اند . خودم را روي صندلي جا به جا مي كنم تا زاويه ديدم تنظيم شود . صفحه نمايشگر صحنه كنسرت را نشان مي دهد . تار و سه تار و كمانچه استاد ، آرام در كنار هم خوابيده اند . جمعيت دوباره برمي خيزند . اين بار مطمئن مي شوم كه خودشان هستند . روي پاهايم بلند مي شوم تا بهتر ببينم . استاد لطفي و محمد قوي حلم پيراهن سفيدي پوشيده اند و در برابر تشويق بي پايان مردم تعظيم مي كنند . قلبم به تپش افتاده است . دست هايم را با اينكه يخ كرده اند با شدت هرچه تمام تر به هم مي زنم و تا زماني كه استاد در جايگاه خود قرار نگرفته از تشويق دست نمي كشم . استاد در جاي خود مي نشيند و جمعيت نيز به ترتيب در جاي خود ساكن مي شوند . سكوت سنگيني بر فضا حاكم است . حتي پرندگان نيز به احترام استاد آواز خود را قطع كرده اند . همه با چشمان منتظر به استاد خيره شده اند . استاد لطفي اما با آرامش ديوان شعري را كه پيش رويش است باز مي كند و تارش را برمي دارد . فكر مي كنم شايد اين لحظه ، بهترين لحظه عمرم شود !

اولين زخمه بر تار نواخته مي شود و پس از آن زخمه هاي ديگر ... همين چند زخمه تار كافي بود تا همه را از اين عالم جدا كند و با خود ببرد . استاد در دستگاه شور مي زند . صداي تار چنان زيباست كه احساس مي كنم  ذره ذره وجودم نيوشاي اين نغمه آسماني است . استاد با هر مضراب خود ، برگي زيبا و پربار بر تاريخ موسيقي ايران مي افزايد . شوري كه به پا كرده است ، پرندگان را نيز به وجد مي آورد . استاد پس از هنرنمايي در دستگاه شور ، دشتي مي زند و قطعه سوزناك دشستاني را نيز با آن همراه مي كند . قطعه اي كه يادآور قسمت هايي از عشق داند است . پس از اين اوج مي گيرد و همه منتظر مي مانند تا ببيند اين بار او چه شعري را براي خواندن انتخاب كرده است . استاد لطفي با خواندن شاه ما شاه است و نامش مرتضي است همه را شگفت زده مي كند و با گفتن يا دوست در ميان اشعار ، بر زيبايي اين قطعه مي افزايد  و با نواختن دف به قسمت اول برنامه پايان مي دهد .

در تمام نيم ساعت فاصله تا اجراي قسمت دوم ، قسمت اول را در ذهنم مرور مي كنم و با خود مي انديشم كه امشب عجب حماسه اي آفريده شده است ! ..

قسمت دوم نيز شروع مي شود . اين بار استاد با سه تار و كمانچه توانايي بي بديل خود را در موسيقي نمايان مي كند . ابتدا با كمانچه شروع مي كند و در آواز بيات ترك مي نوازد . قطعه هايي كه استاد لطفي مي نوازد ، قديمي و اصيل است . قطعه هايي كه در عين سادگي ، نوايي آسماني دارد و بسيار باشكوه است . نواختن با كمانچه كه تمام مي شود ، استاد سه تار بدست مي گيرد و مانند دستگاه ماهور لطيف مي نوازد . با خودم فكر مي كنم استاد هرچند در نواختن كمانچه و سه تار تسلط فراواني دارند ، اما زبان و بيان محمدرضا لطفي هماره با تارش بوده است .

در دل آرزو مي كنم كه اي كاش اين شب پايان نداشت . به ساعتم نگاه نمي كنم تا گذر سريع زمان آزارم ندهد . از يك سو ، از نواختن استاد غرق لذتم و از سوي ديگر ناراحت از پايان اين بهترين شب !

سرانجام قسمت دوم نيز با نواختن دف پايان مي يابد . احساس مي كنم از چشمه آبي نوشيده ام كه هرگز از آن سيراب نخواهم شد . همراه با جمعيت بر مي خيزم و تمام انرژي ام را در دست هايم جمع مي كنم تا استاد را بدرقه كنم . صفحه نمايشگر ، استاد لطفي و محمد قوي حلم را نشان مي دهد كه گل در دست از صحنه خارج مي شوند . تا زماني كه استاد در صفحه نمايشگر پيداست و تا زماني كه مي توانم او را از ميان انبوه جمعيت ببينم ، از تشويق دست نمي كشم .

يقين دارم اگر استاد لطفي و ديگر هنرمندان هم دوره او و تلاش هايشان در اين عرصه نبود ، نسل من از موسيقي اصيل نه شناختي داشت و نه از آن لذت مي برد .

استاد لطفي كه از صحنه خارج مي شود به جايگاه خالي اش نگاه مي كنم  و آرزو مي كنم كه اي كاش يك بار ديگر لطفي و شجريان روي سن بروند و با نواي آسماني آواز و تار خويش شاهكاري عظيم در موسيقي ايران به يادگار بگذارند ...

هانيه *

لینک نوشته

 

مادرم !

هستی من ز هستی توست

تا هستم و هستی دارمت دوست

****

ولادت حضرت فاطمه ( س) ٬ روز زن و روز مادر

را به همه تبریک می گم !

*****

ســــــــلام ... !!

راستش من قلم زیبایی ندارم تا مثل نوشته های هانیه زیبا و جذاب بنویسم...بعضی چیزا باید تو خون آدم باشه مثل داشتن قلمی زیبا برای نوشتن !

 مدتی بود که بنده سرم شلوغ بود..خب حتما دلیل این غیبت کبری بنده رو هم می دونین دیگه..همش تقصیر این درساست و مدرسه !! ولی فعلا این ۳ ماه غنیمت رو باید ازش درست استفاده کرد . امیدوارم این بار که میام غیبتم صغری باشه ...

سنا

لینک نوشته

 
کلک خیال انگیز
آستان جانان
استاد شجریان
هزار دستان
شجر
اشک مهتاب
همايون شجريان
نواي سياوش
ايثار
تنفس صبح
آسمون آبی خدا
كوچه هاي دل
جام دل
مسافر كوي دوست
کلویورت17
دوست من
خرابات
روز مرگيهاي من
و خدايي كه در اين نزديكي است
آسماني
تزكيه روح
دختر ایران زمین
عشق را بنیاد بر ناکامی است
گره کور
درنای مهاجر
شب های پر ستاره
شب نیلوفری
مرکز فرهنگی شهید آوینی
خاطراتچی
من متولد ماه مهرم
جناب کارگردان
دریچه ای به سوی ملکوت
شمیم ظهور
در اوج تنهایی
علی ولی الله
عشق است خداوند
ترانسفورماتور
بانوی آسمان
بی برگ
حاج حمید
انسان تنها
هم آشیونه
بانوی آسمان هفتم
دیوونه
هیچکس
همدلی از هم زبونی بهتره
آفتاب مهر
GHARTAL
سینمای پارسی
خوابگرد گندمزار
پسرهاي باهوش
پرستوي مهاجر