دوستی حادثه است و جدایی قانون ... بیایید ما و شما .. حادثه آفرینان و قانون شکنان باشیم . <* ستاره های آسمان *>

 
* ستاره های آسمان *
 
 

 

               اين حسين کيست که عالم همه ديوانه اوست ؟

                                              اين چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست ؟

 

           

 

 اين چه حزنی است نهفته در نام تو که بی اختيار ، دلها را می شکند و اشک را در پشت پلکها بی قرار می کند ؟

اين چه غم شگرفی است که تداعی خاطره مقدس تو بر قلبها می نشاند و جگرها را خواه و ناخواه به آتش می کشاند ؟

آدم (ع) که برای پذيرش  توبه خويش خدا را به اسماء حسنای او سوگند می داد وقتی به نام تو رسيد -

ياقديم الاحسان بحق الحسين - بی اختيار دلش شکست و برای اول بار حضور اشک را در چشمها تجربه

کرد ، از جبرييل پرسيد که چه سری است در اين نام که فرق دل را می شکافد و آسمان چشم را بارانی

می کند ؟

آنگاه که جبرييل (ع) مصيبت عاشورای تو را بيان کرد آدم سير گرسيت و تازه پی به راز * انی اعلم ما لا

تعلمون * خداوند برد .

 

باری اين گريه به دست ما نيست . دل ما از سنگ هم که باشد در مصيبت تو ، نه می شکند که خون

می شود ، کدام سنگ را روز عاشورا از زمين برداشتند و دلش را خونين نديدند ؟

دل ما چگونه خون نباشد از اين مصيبت جانسوز ؟

 

چگونه می شود تو بر فراز قله حقيقت بايستی و فرايد بزنی * هل من ناصر ينصرنی * و ما در حسرت

اين چهارده قرن  عقب ماندن از کلام تو ، در حسرت چهارده  قرن ديرتر رسيدن به عاشورای تو ، در

حسرت چهارده قرن ديرتر شنيدن فرياد استمداد تو ، در خويش مچاله نشويم ؟

 

آنها که يک روز ديرتر به عاشورای تو رسيدن مگر نه تا آخر عمر در آتش حسرت گداخته شدند ؟

 

 

... اما در آن همه مصيبت بی همتا  که بر تو و زينب گذشت ، يک التيام هست و آن التيام برای رهروان

توست و آن اينکه هر برادری ، خواهری ، پدری ، مادری ، فرزندی ، که عزيز يا عزيزانی را از دست می دهد

که شهيد يا شهيدانی را فديه می کند و به اوج مصايب تاريخ ، به قلهرنجهای بشری به عاشورای تو و

بازماندگان عاشورای تو می نگرد و می رسد بی اين واقعيت  جانگداز که * لا يوم کيومک يا ابا عبدلله *

و ... التيم می يابد .

 

 

*برگرفته از کتاب خدا کند تو بيايی

نوشته استاد سيد مهدی شجاعی

 

 

هانيه

لینک نوشته

 

                                       بت شکن زمـــان

 

 

فارس واقعه کز گرد سفر آمده است

مرگ شب را به ملاقات سحر آمده است

پیک صبح است و پيام دم گرمش اينست

عمر خفاش در اين عرصه به سر آمده است

پير عيسی نفس ماست که از آمـــدنش

در تن پير و جوان جان دگر آمده است

در سراپرده آرامش طاغوت زمــــان

تا زند شعله ، به کردار شرر آمده است

جمع طفلان شهيدان وطن را اينک

پدری گرم دل از داغ پسر ، آمده است

حامی کوخ نشينان که ز اعجاز دمش

می شود کاخ ستم زير و زبر آمده است

از دل آتش کين ، بت شکن روی زمين

تا زند گردن بت ها به تبر ، آمده است

جوشن سرخ شهيدان حسينی بر تن

تيغ کافر کش حير به کمر آمده است

آنکه پوشانده ز خون خرقه ايثار و جهاد

عاشقان را به کرامات نظر ، آمده است

از خطر قصه مگوييد که رهپوی سفر

خاطر آسوده به ميعاد خطر آمده است

سوره نصر بخوانيد که با نصرت دوست

از دل شام سيه پيک سحر آمده است

 

زنده ياد حسن حسينی

 

 هانیـــه

                                         

                             

زنگ تفريح است، من دم در كلاس ايستاده ام و در حال


نوش جان كردن يك ساندويچ و در همان حال به بچه هاي پرشوق و شور كلاسمان نگاه

مي كنم كه همه با هم در حال تزئين كلاس هستند.


كلاسمان واقعاً بي نظير شده. پرچم هاي ايران در اندازه هاي مختلف از همه جاي كلاس

 آويزان است.


كاغذهاي كشي رنگارنگ هم به سقف و ديوارها وصل شده و


يك پارچه سفيد سفيد هم از بالاي تخته آويزان است كه روي آن با رنگ هاي مختلف

نوشته:                دهه فجر مبارك باد


به خودم گفتم: «ببين زمان انقلاب مردم ايران چه كار بزرگي كردند كه هنوز هم بعد از ۲۶ سال

لطف و صفاي همان زمان را دارد.»


بعد هم رفتم تو رؤيا. توي يك كوچه بودم خيلي قديمي، با درهاي چوبي و ديوارهايي كه

 رويشان با اسپري هاي قرمز و مشكي نوشته شده بود: مرگ بر شاه،  درود بر خميني و چند

 شعار ديگر. ناگهان از ابتداي كوچه صدايي آمد و دو مرد دوان دوان ظاهر شدند.


- بيا! زود باش.. بدو.. الان مي رسند.


- دارم مي آيم! صبر كن!


با عجله وارد كوچه بن بست شدند. يكي از آنها كاغذ چروكي را از جيب كتش درآورد و به ديوار

 زد. معلوم بود اعلاميه  است. آن يكي هم در خانه اي را زد. پيرزني با چادر سفيد در را باز كرد.

مرد گفت: «ببخشيد مادر! مأمورها دنبالمان هستند. مي توانيم بياييم داخل؟»


پيرزن گفت: «البته! بياييد تو.» آنها هم با عجله وارد خانه شدند. چه قدر عجيب بود! چي؟

 اين كه آنها مرا نديدند. در اين فكر بودم كه چهار مأمور با يونيفرم سركوچه نمايان شدند و

 نگاهي به انتهاي كوچه بن بست كردند. بعد يكي از آنها گفت:« اين جا نيستند، بياييد برويم. »

 و همگي با سرعت رفتند.


- هي مرضيه! آن ساندويچ تمام نشد؟ نمي آيي كمك؟


از ترس جيغ كشيدم و نصفه ساندويچم افتاد روي زمين.


پريسا، دوستم، با تعجب گفت: «چي شده، چرا ترسيدي؟»


خنديدم و گفتم:«عيبي ندارد. كلاس قشنگي شده!»

 

 

سنــــــــا

 

لینک نوشته

 

                                                  

* ... ای ابراهيم ! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است ، اين گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی ، تو فرمان را انجام دادی ! *

الله اکبر !

 

يعنی که قربانی انسان برای خدا - که در گذشته ، يک سنت رايج دينی بود و يک عبادت - ممنوع !

در ملت ابراهيم ، قربانی گوسفند به جای انسان !

 

 و از اين معنی دار تر ،

يعنی که خدای ابراهيم ، همچون خدايان ديگر تشنه خون نيست .

اين بندگان خدای اند که گرسنه اند ، گرسنه گوشت !

 و از اين معنی دار تر ،

 

خدا ، از آغاز ، نميخواست که اسماعيل ذبح شود ،

ميخواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود ،

و شد ، چه دلير !

 و خدا ، از آغاز ميخواست که اسماعيل ، ذبيح خدا شود ،

و شد ، چه صبور !

 

دکتر شريعتی

 

هانيهRose

 

 

                             

 

 

                                   

لینک نوشته

 
کلک خیال انگیز
آستان جانان
استاد شجریان
هزار دستان
شجر
اشک مهتاب
همايون شجريان
نواي سياوش
ايثار
تنفس صبح
آسمون آبی خدا
كوچه هاي دل
جام دل
مسافر كوي دوست
کلویورت17
دوست من
خرابات
روز مرگيهاي من
و خدايي كه در اين نزديكي است
آسماني
تزكيه روح
دختر ایران زمین
عشق را بنیاد بر ناکامی است
گره کور
درنای مهاجر
شب های پر ستاره
شب نیلوفری
مرکز فرهنگی شهید آوینی
خاطراتچی
من متولد ماه مهرم
جناب کارگردان
دریچه ای به سوی ملکوت
شمیم ظهور
در اوج تنهایی
علی ولی الله
عشق است خداوند
ترانسفورماتور
بانوی آسمان
بی برگ
حاج حمید
انسان تنها
هم آشیونه
بانوی آسمان هفتم
دیوونه
هیچکس
همدلی از هم زبونی بهتره
آفتاب مهر
GHARTAL
سینمای پارسی
خوابگرد گندمزار
پسرهاي باهوش
پرستوي مهاجر